تبليغاتX
یــاران را چه شد؟

یــاران را چه شد؟

به یاد برادرم زنده یاد مـهندس منصور تـرکان

که نوروز 91 بی او غمگنانه سپری شد. بخصوص هر بار از کنار برج میلاد تهران گذشتم... "(او از مدیران فنی- مهندسی آنجا بود)

شعر زیر نمونه ای از اشعار یکی دیگر از یادگاران زمان جنگ و از همرزمان قدیمی است.اینکه او چرا شکسته نفسی میکند و دفتر شعرش را "مِعر"میخواند، سر در نمیآورم. به همین دلیل او دفتر به دفتر پس از چندی که از سروده هایش میگذرد،آنها را دود میکند.او دکترای جغرافیای سیاسی از دانشگاه تهران است و اگر فقط یک چشم و یک دست دارد ولی چه خوب از خاک به افلاک پرواز میکند و در اوج، چقدر دقیق می بیند.یک دفترش را قبل ازبه آتش کشاندن بسختی از او گرقتم و با خود به تهران آوردم. منبعد به هربهانه در این وبلاگ اشعار او را انعکاس میدهم. شعر زیر را او به یاد دوست دیگری(عبدالخالق هاشمی) در سال 82 سروده است. به این دو بهانه این شعر را میآورم تا خوانندگان خود قضاوت کنند که آیا آنچه این دوست فرزانه و باسوادم از ناق دل، تو گویی ترانه مینوازد واقعا "معر"است.

 

از این سماع نفس گیر 

وزین خزان بهار

از این حریق جهانسوز       

زآذرخش سماء  

فسرده باغ و سرا        

تبر به دست زمان      

سرود سرد وداع       

زشاخه های طوبی        

چه برگها که بر زمین بسپرد       

چو بار و بر بر باد       

مگر نوای شروه ی باران      

مگر صدای شیون باد      

برای این خسته ی دور

که مانده از یار و دیار     

نوای قصه کند    

به صد فغان و صد فریاد.........     

     


پرشـور آمد و آرام رفـت...

سراسر شور و شعور بود. چنان شعله ای در دل داشت که جهد و تلاش در جهاد سازندگی 1358 آتشفشان وجودش را خاموش نمی کرد. برای مجاهدت بیشتر و نزدیک شدن به خطوط مقدم شهادت طلبی در سال 1359 به نهاد انقلابی دیگری پیوست. آن روزها عضویت در سپاه پاسداران یعنی انتخاب عاشورایی. البته او برای نپیوستن به جمع سپاهیان بهانه داشت و می توانست و حق داشت بارها به بیعت های شب عاشورا، نه بگوید و یا راه عافیت بگزیند. زیرا دانشجوی عمران امیرکبیر(پلی تکنیک) را چه بهتر که در جهاد سازندگی بماند و تلاش علمی عملی کند. همچنین برادر بزرگتر او قبلاً در شهریور 1358 در همین کسوت جهادی بدست کسانی به شهادت رسیده بود که برای خدمت به خلق فقط شعارش را می دادند و امثال منصور و ناصر ترکان ها، در جهاد سازندگی و در "هیئت های واگذاری زمین" ،در جغرافیای فقر و ناامنی در خطّه های محروم کردستان و سیستان و بلوچستان در راستای تحقق شعار عدالت عدل علی(ع) مجاهدت های خاموش داشتند. منصور پس از محکومیت ناصر در دادگاههای خلقی مارکسیستهای آمریکایی و تیرباران او در شهرستان سردشت کردستان، توجیه دیگری برای نیامدن به سپاه را داشت چرا که در آن زمان سهم یک خانواده انقلابی، یک شهید بس بود. او به پاسداران انقلاب اسلامی پیوست اما نه برای ماندن در ستاد مرکزی سپاه که برای رفتن در کانون معرکه ها. منصور در صف اول مبارزه علیه تروریسم سازمان مجاهدین خلق حضور یافت. اما او در این صحنه حاضر شده بود که بیشتر خون دل بخورد تا این که خون را با خون پاک کند. او در اوج کینه علیه منافقین بی شک از پیشگامان برخورد رأفت آمیز با آنها بود. اصلاً قد برافراشتن امثال منصور علیه آنها به کلت و کلاش و یوزی نیاز نداشت تا آنها را به تسلیم وا دارد. وقتی زبان به پند و نصیحت می گشود اسلحه کمری در قفا می ماند و برای منصور چه میدان سختی بود سال 1360. وقتی اوضاع ناامنی و انفجار و ترور، در تهران کمی فروکاست او دیگر دوام نیاورد. شرکت در گردان های عملیاتی در جبهه ها طاقت او را لبریز کرده بود. در جبهه، دشمن متجاوز حکمش و هویتش روشن تر بود ولی به رغم سبوعیت و خشونت ورزی فزاینده منافقین، مقابله به مثل مسلحانه علیه آنها منصور را زجر می داد. بالاخره او موفق شد در آستانه عملیات فتح المبین از تهران بکند. موی سرش را از ته و کامل تراشید و رهسپار جبهه شد. راه جنوب را رفت که دیگر برنگردد. در دلش ولوله ای بود و گویا هیچ چیز او را آرام نمی کرد مگر شهادت.

منصور به هر دلیل از این سفره بهره ای نگرفت و همین امر موجب شد او پس از ماه ها تلاش ناموفق برای تکور شدن، شور عاشقی اش را جهت دیگری بخشد. آخر او در این زمان ها در غم جانکاه برادر کوچکترش نیز که در این مَخلص عشق گوی سبقت را از برادر ربوده بود، غصه حسرت آلود می خورد.آخر ماندن برادر در این دنیای دنی، بین دو برادر کوچک و بزرگتر خود که به شهادت رسیده باشند چقدر سخت است. در آن سالها چه روزگار پر از درد و رنجی را منصور گذرانید. عشق وافر او به امام خمینی(ره) و پایبندی اش به آرمانهای اسلام ناب محمدی(ص) و انقلاب اسلامی جایی برای درنگ نمی گذاشت. منصور خاموش شدنی نبود. انقلابی در درونش همواره او را به حرکت وا میداشت. ماههای متمادی گذشت و او همچنان در قامت یک سبزپوش مجاهد به تلاش و صبر خود ادامه داد. پس از پایان جنگ او مجدداً از همان راهی که ابتدای انقلاب شروع کرده بود به مجاهدت پرداخت. بازگشت منصور به جهاد سازندگی با خیر و برکت فراوانی توأم بود. سلامت اخلاقی و مالی او که از دیانتش نشأت گرفته بود، سرعت آبادانی و سازندگی تحت مدیریتش را صد چندان می کرد. او خود می گفت: به من خرده می گیرند که چرا در برخی پروژه ها مثل سیلوسازی، سد سازی، اسکله سازی و .... بودجه زمانی را کاهش می دهی! اما مگر منصور را با آن همه سابقه ایثار و پاکباختگی در راه خدا، تسلیم در برابر چرب و شیرین ها و پیچ و خم های زندگی ممکن بود.

در سالهای اخیر او مدیریت اجرایی ساخت و توسعه اسکله های عسلویه را به عهده گرفت. دو هفته یکبار به تهران نزد خانواده می آمد و خستگی ناشی از این رفت و آمدها را با چاشنی زیارت حرم حضرت علی ابن موسی الرضا(ع) مرتفع می کرد. اما او دیگر از رمق افتاده بود، البته نه از اینهمه پویایی و جهد و کوشش که جزو ذاتش و دوندگی در راستای منافع و پروژه های ملی ملکه رفتارش گردیده بود بلکه از قدرناشناسی و جفاهای دولتمردان به ظاهر مهرورز. سرانجام او با "دلی آرام و قلبی مطمئن و روحی شاد و ضمیری امیدوار به فضل خدا" به دعوت حق لبیک گفت چرا که منصور همچون سنوات قبل در دهه دوم عزاداری سید الشهدا(ع) در حسینیه منزلش پنج شب یاحسین یاحسین.. ندا سر داده و مصمم بود آن شب های دلدادگی را تا سال بعد، در هفته ها و ماه ها تکرار کند که اجل مهلت نداد.

عاش سعیدا و مات سعیدا...

پژوهشگر و نویسنده دفاع مقدس

 


برچسب‌ها: منصور, ترکان, پلی تکنیک, جهاد سازندگی

علایـی آیـیـنه ی رشـادت ها و مـظلومیـت ها

علایی "آیینه ی رشادت ها و مظلومیت ها*"

مـقـدمـه

 هنگامی که شعارهایی بر در و دیوار خانه ی دکتر علایی در آن رویداد تلخ و غیرقانونی روز اربعین حسینی نوشته بودند را دیدم، گریستم. هم بر مظلومیت این انسان پاک وخدمتگذار و هم بر مظلومیت جوانان ساده دل که بازیچه ی اغراض سیاسی شده، آخرت خود را برای دنیای دیگران فروختند. گریستم و دست به قلم بردم. حال با این قلم قاصر و بیان نارسا ولی بغض آلودم تلاش می کنم به معرفی چهره ی این سردار پرافتخار بپردازم. هم برای تسکین خودم و هم برای نسلی که باکری ها، همت ها و علایی ها را نمی شناسند. از تمام همرزمانی که در طول دفاع مقدس و یا پس از آن با سردار علایی همکاری داشته اند درخواست می کنم با گفتار و نوشتارشان حقّ او را أدا کنند چون بی شک او از خود هیچ گاه چیزی نخواهد گفت و گذشته ی پرافتخارش را همانند برخی در ویترین های سیاسی روز عرضه نخواهد کرد و این کارنامه ی سراسر حماسه را برای پست ها و مناصب دنیوی به حراج نخواهد گذاشت. این خصوصیت موجب می شود علاوه بر اینکه شخص او مانند بسیاری از سرداران دفاع مقدس ناشناخته و گمنام بماند، خاطرات شورانگیز زیادی از میدان های جنگ نیز به فراموشی سپرده شود. بی گمان نام بلند و پرافتخار علایی در کنار باکری ها و همت ها در برگ برگ زرین تاریخ دفاع مقدس جاودانه می ماند.

جانباز و آزاده ی دفاع مقدس سید محمد تقی طباطبایی- سوم بهمن90

 

حسین علایی فرزند مرحوم حجت الاسلام و المسلمین شیخ محمود علایی، اصالتاً اراکی ولی در قم متولد شده است. پدر ایشان از شاگردان مرحوم آیت الله بروجردی، امام خمینی و آیت الله گلپایگانی بوده و در محله ی یخچال قاضی قم در همسایگی بیت امام خمینی زندگی می کردند وی از دوران کودکی به منزل امام رفت و آمد کرده، خود می گوید از آن زمان بود که به آقا روح الله عشق و علاقه پیدا کردم. پدرش که سالها ریاست حوزه علمیه ی شهر ری را بر عهده داشت، پس از رحلت، در جوار حرم حضرت عبدالعظیم به خاک سپرده شد. حسین علایی دوران دانشجویی خود را در دانشگاه تبریز و همزمان با قیام مجدد مردم بر علیه رژیم استبدادی شاه در سال 1356 گذراند. وی از فعالان جنبش دانشجویی در خطه ی آذربایجان بود و به همراه برادران باکری برنامه ریزی حرکت های انقلابی در آن استان را سامان داد. پس از پیروزی انقلاب اسلامی و عضویت در سپاه پاسداران از آغازین روزهای جنگ تحمیلی در جبهه حضور یافت و از ابتدا نبوغ و استعداد خود را در اداره جنگ به نمایش گذاشت. مدیریت آمیخته با هوش و تدبیر، از علایی چهره ای برجسته و قابل اتکا ترسیم نمود به گونه ای که به اعتراف بسیاری از فرماندهان جنگ هر جا که او بود موجب آرامش و اطمینان خاطر دیگر فرماندهان می گردید (سردار اسدی). به گواه مراکز تحقیقاتی سپاه این سردار رشید اسلام از سوابق درخشانی بر خوردار است که قابل کتمان نیست :

 او پس از گذشت سالهای اولیه جنگ با راه اندازی قرارگاه دریایی نوح، سنگ بنای نیروی دریایی سپاه را بنا نهاد. این سازمان رزمی که ابتدا با تجهیزات بسیار ابتدایی مانند قایق های تندرو وارد عرصه ی جنگ دریایی شد توانست تأثیر مثبت و غیرقابل انکار در حاکمیت ایران بر آب های نیلگون خلیج فارس و محروم نمودن عراق از راهیابی به آب های آزاد بگذارد. ابتکار خارق العاده ی او در جنگ های دریایی با بهره گیری از قایق های بسیار ساده و کم هزینه و نیروهای دلیر و جان بر کف موجب وحشت ناوگان های بیگانه که برای حمایت از صدام به خلیج فارس گسیل شده بودند گردید و اقتدار جمهوری اسلامی ایران را دردریا به اثبات رسانید و معادلات آنان را بر هم زد.

او در این سالها همزمان فرماندهی منطقه 9 سپاه شامل استانهای فارس، اصفهان، هرمزگان، بو شهر و کهگیلویه و بویراحمد را نیز به عهده داشت . پاسداران، بسیجیان رزمنده و مردم استان های یاد شده هنوز هم خاطراتی شیرین و فراموش ناشدنی از این پاسدار ساده زیست و فروتن نقل می کنند. او نماد پاسدارانی بود که آن زمان امام خمینی آرزو می کرد همانند آن ها باشد و بر دست وبازویشان بوسه بزند.

وی در سال 1364 پس از صدور فرمان امام خمینی مبنی بر تشکیل نیرو های سه گانه ی سپاه به فرماندهی نیروی دریایی منصوب شد. اگر امروز این نیرو به منزله قدرتمندترین ناوگان رزمی حوزه ی خلیج فارس به شمار می آید، می بایست آن را حاصل فرماندهی هوشمندانه و و آینده نگری خردمندانه حسین علایی دانست. پس از پایان جنگ نیز مسئولیت های متعددی از جمله مدیر عامل مصلای بزرگ امام خمینی، جانشین وزیر دفاع، ریاست ستاد مشترک سپاه، رئیس سازمان صنایع هوایی نیروهای مسلح و ... به ایشان واگذار شد. دکتر علایی که قبل از انقلاب اسلامی مقطع تحصیلی لیسانس خود را در رشته ی مهندسی مکانیک از دانشگاه تبریز به پایان رسانده بود، پس از جنگ تحمیلی با شرکت در کنکور سراسری مدرک کارشناسی ارشد و دکتریش را از دانشکده مدیریت دانشگاه تهران دریافت نمود. از این رو در چند ساله اخیر با تسلط کامل به دو زبان عربی و انگلیسی در دانشگاه ها و مراکز علمی کشور مشغول به تدریس است. اینجانب منهای دوران اسارتم در عراق، توفیق داشتم سالها از نزدیک با وی معاشرت و همکاری داشته باشم که همواره خدای را از این بابت شاکرم. باید اعتراف کنم او در میان سایر فرماندهان سپاه که توفیق همکاری با آنان را نیز داشته ام بدون هیچ مبالغه و گزافه بزرگمردی شایسته و از تمامی آنان به لحاظ فضایل اخلاقی متمایز است. تواضع و فروتنی و پرهیز از تکبر و غرور او چنان بود که در زمان مسئولیت خطیر فرماندهی ستاد مشترک سپاه، پاسداران و حتی سربازان بدون هیچ ترس و لکنت زبانی با او ارتباط برقرار می کردند و هیچگاه درجه و جایگاه بالای وی مانعی نبود تا به راحتی با او سخن نگویند. او بدون اینکه اعضای دفتر و اطرافیان متوجه شوند در میان پاسداران و سربازان حضور می یافت و دردِ دل آنها را مستقیم می شنید. با این حال همگان آگاه بودند که او هر روز صبح مسیر یک کیلومتری منزل تا محل کار را تعمداً پیاده می آید تا اگر کسی بخواهد بتواند او را ببیند و در این فرصت درخواستش را با وی در میان بگذارد. درب اتاق او همواره بر روی مراجعه کنندگان باز بود و همیشه به مسئولان دفتر خود توصیه می نمود که مبادا برای مراجعه ی افراد مانعی ایجاد کنند. با کارکنان دفتر چنان صمیمی و بی آلایش رفتار می کرد که در مدت کوتاهی یکایک آنها به او عشق می ورزیدند. او بر خلاف معمول صبح ها با اعضای دفتر و دیگر کارکنان ستاد مشترک به ورزش می پرداخت و ناهار را در یک فضای بسیار خودمانی با آنان صرف می کرد لذا آنچنان در قلب آنان نفوذ کرده بود که روز تودیع سردار علایی گویا تلخ ترین روز زندگی آنها به شمار می رفت. یادم نمی رود که در آن روز اشک به کسی مجال سخن گفتن نمی داد. احساس تعهد و مسئولیت نسبت به مشکلات پاسداران و سربازان یکی از اصلی ترین وظایف او بود به خصوص او از توان خود و ظرفیت های سپاه و کشور برای نسل اول سپاه که بار سنگین جنگ را بر دوش داشته اند بهره می گرفت تا بتواند بخشی از مشکلات آنها را برطرف سازد. او با شکستن حصار بوروکراسی در سپاه هر جا که ایراد و اشکالی می دید و یا پیشنهاد سازنده ای به سمع و نظرش می رسید بدون در نظر گرفتن موانع دست و پا گیر و سیستم وقت گیر اداری خود به نگارش نامه می پرداخت و تا حصول نتیجه، مورد را پیگیری می کرد.  

آزاد اندیشی و نگرش فراجناحی وی به جریان های سیاسی کشور اقتضا می کرد چتر حمایت خود را بر تمامی افراد جامعه و فعالان سیاسی که در چهارچوب قانون اساسی فعالیت می کنند بگستراند و تلاش می کرد سپاه به جانبداری از جناح خاصی متهم نشود. او تاکید داشت نباید پاسداران و بسیجیان مجبور شوند که روزنامه و نشریه ی خاصی را مطالعه کنند بلکه آنها که می خواهند از انقلاب پاسداری کنند باید تمامی نشریات را مطالعه کرده و از مسائل مختلف سیاسی و فرهنگی جامعه مطلع شوند و نمی بایست اطلاعات دریافتی آنان کانالیزه شود و همانند دوران ابتدایی تشکیل سپاه، یک پاسدار انقلاب باید با آگاهی و اختیار راه خود را انتخاب کند. او با خود عهد بسته بود: که تا من هستم نباید پاسداری به دلایل نگرش های سیاسی از سپاه اخراج شود و نخواهم گذاشت انحراف تا بدانجا برسد که خطر عوامل خودسری که در سازمانی دیگر قتل های زنجیره ای به وجود آوردند سپاه را تهدید کند. اعتقاد داشت، سپاه می بایست خانه ی امید تمامی جریان های معتقد به قانون اساسی باشد تا آنها بتوانند به راحتی و بدون ترس در فرآیند ارتقاء سطح امنیت کشور مشارکت کنند. از این رو هنگامی که احساس کرد برخی تندروی ها در دوره ی اصلاحات ممکن است امنیت کشور را به مخاطره اندازد به رغم مخالفت های درون سپاه از بعضی فعالان سیاسی دعوت کرد تا تعامل صمیمانه با سپاه داشته باشند. در همین راستا عیادت و دلجویی وی به نمایندگی از سپاه از سعید حجاریان پس از آن ترور نافرجام بسیاری را به تعجب و حتی تشکیک واداشت ولی او در نهایت صداقت و اعتماد به حرکت خود، در آن فضای مسموم مبادرت به این عمل انسانی کرد. اقدامی که پس از گذشت زمان و دلجویی دیگر سران نظام از حجاریان و خانواده ی او، معترضین را شرمسار خود ساخت. حساسیت نسبت به بیت المال و استفاده حداقلی از امکانات از دیگر ویژگی های ایشان بود. وی علی رغم اینکه می بایست محافظ و خودروی اسکورت داشته باشد لیکن هیچ گاه نپذیرفت که بیش از یک خودروی معمولی آن هم بدون راننده در اختیارش باشد. علایی نسبت به مصلای بزرگ تهران نگاه ویژه ای داشت زیرا آن را یادگار امام خمینی می دانست و در آنجا با عشق و شور و انگیزه مثال زدنی به فعالیت می پرداخت.بطوریکه در طول سالها یک ریال حقوق از بابت مدیریت پروژه مصلی دریافت نکرد.دفتر بسیار ساده و بی آلایش او در مصلی گواه دیگری است بر اینکه علایی از بودجه مصلی حاضر نبود حتی استفاده مشروع و متعارف نماید. او عاشق خدمت در پروژه مصلی بود و همیشه می گفت من حاضر نیستم این مسئولیت را با هیچ پست و مقامی معاوضه کنم. خود شاهد بودم که او با چه خون و دلی بودجه مصلی را تامین می کرد و در نهایت دلسوزی بر پروژه ها نظارت می نمود. به همین دلیل قاطعانه می گویم هر چه کار اساسی در مصلای بزرگ تهران تاکنون صورت گرفته است مربوط به دوران مدیریت ایشان می باشد چرا که مدیران پس از او علی رغم برخورداری از بودجه ی هنگفت دولتی هنوز نتوانسته اند گام های چشمگیری در جهت تکمیل این پروژه ملی بردارند.

عجبا! طراحان و برنامه ریزان حرکت ناپسند و غیرقانونی اربعین حسینی و سیاست بازان بی تقوایی که عده ای جوان ناآگاه و پرشور را به عنوان پیاده نظام به این معرکه فضاحت بار منتقل کرده بودند، چه ناشیانه و بی خردانه، درخشان ترین نقطه قوت سردار علایی- همانا پاکدستی و سلامت مالی او- را هدف قرار داده، با رنگی سیاه برگرفته از دلهای سیاه و زنگار گرفته شان دیوار سفید خانه اش را آلوده کردند. اکنون فرصت بسیار مناسبی است: تمام آنهایی که این بازی کثیف را به راه انداختند، به همراه دیگر سرداران بزرگواری که در طول این سال ها چشم بر ظلم هایی که به مردم ستم دیده رفته و خیانت هایی که در حق این کشور صورت گرفته، بستند و زبان خود را در انتقاد به کوتوله هایی که بی نظیرترین فرصت تاریخی را در جهت پیشرفت و اعتلای میهن سوزاندند، نگشودند در رسانه ای تمام دارایی ها و مسئولیت هایی که آقازاده ها، دامادها و عروس هایشان به لطف انتساب به ایشان، به آنها داده شده است و نیز برخورداری از رانت ها و ...را اعلام کنند تا معلوم شود که آقای علایی باید پاسخگو باشد یا دیگران!

آری اگر امروز علایی روحی آکنده از حریّت و اعتماد به نفس دارد، چون او بر سر سفره ی احدی ننشسته است که وامدار کسی باشد و اگر چشم ِطمعی به میز و مسئولیت و مقام داشت این چنین در کنار مردم مظلوم علیه بدسگالی ها بر نمی آشفت و مظلومانه خود را مورد آماج بدترین کینه توزی ها قرار نمی داد.

*برگرفته از پیام امام خمینی در سال 1367 به مجمع بزرگ فرماندهان و مسئولان سپاه

 

 


از علایی یک "پند" مرا بس است -2

این کوچکترین، به نمایندگی از خیل دلسوختگان و دوستان زمان جنگ تحمیلی، ابتدا لازم است از فرماندهانی تشکر کنم که تاکنون طی این چند روز اخیر به هر اجبار یا دستور تکلیف گونه تن در ندادند و با خویشتن داری، لگد به شهرت طلبی و چرب و شیرین این دنیای دَنی زودگذر زدند و خود را فقط در محضر حق تعالی دیدند و بس (انشااله..)

سلام به مردان همیشه قابل احترامی که عشق و شیفتگی شان به عدالت، ولایت، مردم و اسلام را در معرکه های سخت دوران دفاع مقدس در رکاب امثال باکری ها، خرازی ها و ... علایی ها نشان دادند و عقل و انصاف و اخلاص و شیرینیِ در کنار مردم بودن را هیچگاه به ریاکاران و رانت خواران وا ننهادند و این سرمایه های زوال ناپذیر را به هر بهانه به کمترین بها نفروختند. و نیز درود و هزاران تأسف بر یک جین! فرماندهانی که در نامه عتاب آلودشان، قلم خشم به صورت دکتر علایی این مدیر پارسا و افتخار نظام جمهوری اسلامی نشانه رفتند و با کمال تأسف اسیر گفتمان غالب و رایج این روزها شدند و به ورطه ی ناسزاگویی درافتادند. آری، اکثر این دوستان قدیمی مستحق تأسف خوردن هستند اما عجبا از یکی از این بزرگان که سالهای طولانی در مکتب اخلاقی شهید آیت الله دستغیب زانو زده است و نیز از دست پروردگان شهیدان خرازی و ردانی پور که همواره با تأسی از آن راهیان جنگ، از گذشته دور و نزدیک، سعه صدر نگه می داشتند و گاه خیلی از مخالفان اندیشه خود را با ادب و نزاکت شان شرمسار می کردند.

آری باید که به این چند برادر امضا کننده آن نامه درود فرست چرا که شاید آن بخش از عبارات توأم با عفت کلام، الهام یافته از وجود شریف آنها باشد. ایکاش این خوبان با حفظ همه تعصبات و اعتقاداتشان از این سایرین فاصله می گرفتند و جداگانه هر آنچه به نظرشان انحراف و اشتباه می رسید در گام نخست مشفقانه و نه "مشفق گونه" به عزیز دلمان سردار علایی نثار می فرمودند. سرداران بزرگوار نگذارید بگویم که شما چه تفاوت هایی با بقیه دارید. آیا می شود گفت؟ شما خود بیش از دیگران از این فاصله ها خبر دارید. در یادداشت نخست روز اربعین، به حق خون سید الشهدا (علیه السلام) قسم، با قلبی آکنده از درد و غم گوشه ای از این تفاوت ها را در پرده ذکر کردم و نیک می دانم شما فرماندهان صحنه های مقدم نبرد، جگرتان بیش از اینها آخته از آن کج رویهایی است که چه بگویم بیش تر به جنایت جنگی می مانند تا یک خطا و لغزش ساده!

لذا اگر جای شما بودم حتی به حرمت واژه های مقدسی که در سر تا سر نامه به آنها اشاره فرموده اید،مستقل از دیگران و ترجیحاً خصوصی به ارسال نامه - گیرم که تهدید آمیز هم باشد - اهتمام می ورزیدم.                                      

ای عزیزانِ همیشه محترم اجازه دهید از پاکی و زلال بودن علایی خاطره ای را ذکر کنم تا بدانید مادامی که او و امثال او در سلامت اند و کسی از آنها "آتویی" ندارد آنها تسلیم ناحق نخواهند شد:

در سال 84 بعد از انقلاب(!) اداری دولت مهرورز عدالت گستر که طی آن مدیران مجربی چون علایی، جایشان را به "کوتوله های سیاسی" دادند و به تعبیر خود دکتر، مدیران سطح مادون تاکتیک را به یکباره در سطوح عالی استراتژیک مستقر کردند، بنده پیرامون یک دعوت به همکاری وی را به مشاوره طلبیدم. وقتی گزارش اولین جلسه توجیهی را خدمت این برادرمان عرض کردم ایشان چنان برق وحشتی در چشمانش موج زد گویا به زبان بی زبانی خواستند بفهمانند: آن کار مفسده دارد و آن رفتارها در جلسه مصداق بارز فساد اداری است. ماجرا را برای شما بزرگواران هم نقل می کردم همین پند را ارزانی حقیر می داشتید. از این رو که شما هم پای قراردادی را حاضر نیستید امضا فرمایید که بیست درصد آن هبه شود، بیست درصد تخفیف بدون درج در متن قرارداد و بیست درصد فلان و بهمان به نام ترویج فرهنگ دفاع مقدس!

آری! چرا باید وقتی دغدغه اصلی شما با سردار علایی عمدتاً یکی است، اینگونه اسیر عوامل رانت خوار، قدرت طلب و "نان به نرخ روز خور" شوید. مسلماً راضی نبودید و نیستید که با صدور آن نامه هشدار آمیز و در واقع با " گرای" شما، خانه و خانواده متدین او مورد تعرض و بدترین اهانت ها قرار گیرند و به آقای علایی نسبت هایی داده شود که به خصوص شما به کذب بودن آن ها واقفید. أین تذهبون؟


دکـتـر حـسـین عـلایـی کیســت؟ -1


این قلم افتخار دارد منهای سال 1358 که به عنوان پاسداری عملیاتی (تفنگ بدست) در نقاط مختلف بحرانی کشور حضور داشته، ما بقی عمر خدمتی خود را در جبهه های جنوب و غرب - بنا به اقتضای مأموریت سازمانی - کنار فرماندهان برجسته سپاه سپری کرده است، فرماندهان شهیدی چون محمد بروجردی، داود کریمی، ابراهیم همت، ناصر و احمد کاظمی، شوشتری، متوسلیان، خرازی، علی هاشمی، فرومندی، غلامرضا صالحی و ... و چندی از فرماندهان حاضر که اکنون در جایگاههای نظامی و غیر نظامی مشغولند. نکته اینجاست بسیاری از این دست فرماندهان که البته ملاحظات اخلاقی اجازه نمی دهد نام پاره ای دیگر از آنها که دارای ویژگی­های مشترکی هستند برده شود چگونه است که گویا از یک شهر و محله و خانواده متولد شده اند؟ این حرف که آنها از یک جنس متعالی بودند بی شک گزافه و اغراق نیست زیرا سایر محققین تاریخ جنگ نیز کمابیش در این باره اعترافات مشابهی دارند بنابراین به تحقیق هر آنچه صفات پسندیده و اخلاق نیکو بود مرهون و محصول طبیعی ادبیات امام خمینی(گفتمان) در دهه اول انقلاب شکوهمند اسلامی است.

روح بلند، آزاد اندیشی و حرّیت، عقلانیت، احساس مسئولیت نسبت به حفظ جان و کرامت انسان­های پاک باخته در رکاب انقلاب و ... در اوج عشق ورزیدن به امام خمینی(ره) و ارزش های دینی و کمال شهادت طلبی و ... در شاکله ی شخصیتی جملگی آنها، وجه بارز تخالف با دیگران بود. اگر همت و متوسلیان به رغم دستگاه فکری و اندیشه یی خود تاب تحمل مخالف داشتند از آن جهت بود که آنها شاگرد محمد بروجردی بودند. آن اسوه ی اخلاق، صبر و مقاومت و تدیّن (درباره ی بروجردی به کتاب 22روز حماسه و ایثار از این قلم، نشر دانشگاه امام حسین(ع) مراجعه شود) اگر حسین خرازی همچون همت و متوسلیان به رغم تمامی نجواهایی که در گوشی با دیگران داشت، ماه ها و سالها هم­دوش شهید ردانی پور این آیت عظمای الهی خدمت کرد بدان سبب بود که در گفتمان دهه اول: ایمان، صداقت و راستی حرف اول را می زد و خمیر مایه ی وحدت و اخوت میان آنها، نشان و درجه و جایگاه های یگانی و سازمانی نبود. اگر غلامرضا صالحی از اعتقادش به مرحوم آیت الله العظمی منتظری در مباحثات طولانی در جبهه من جمله طی مراجعت از جبهه سیدکان به تهران برای عزیمت حج ذره ای عقب نشینی نمی کرد چون او در عین اعتقاد خود به رهبریِ امام و پایبندی عمیق به ارزش های انقلاب اسلامی صاحب عقل و درایت و در واقع ودیعه ای بود که خداوند به او عطا کرده بود. او برخلاف فرهنگ قرآن و آیین ناب تشیع علوی این قول رایج را مردود می دانست که : اگر ولی فقیه روز را شب اعلام فرمایند سمعا و طاعتاً(!) انحرافی که از آن زمان تا کنون گریبان برادران متفاوتی را رها نکرده است و شاید این عده هنوز از نتایج مخرب معرفتی ایدئولوژیک چنین صغری کبری هایی غافل­ اند. البته گذر زمان با شهادت یارانی صدّیق نشان داد کدام طیف در قول و رفتار با رهبری هماهنگ ترند. آری از این خیل فرماندهان مخلص کم نبوده و نیستند که همچون مقتدایشان مولا علی(ع) جمع ضدین به نظر می رسیدند یعنی همان امامی که یتیم بچگان را سواری می داد و در مجاهدت برای خدا آنگونه نیز شمشیر می زد.

به نظر احمد کاظمی را نیز اینگونه باید شناخت. در مقاله ای تحت عنوان" احمد مرز بین مدیریت آشتی پذیر و آشتی ناپذیر" به تجربه و تحقیق این جمع بندی حاصل شد که او در برخورد با زیر مجموعه ی خود درست بر خلاف تعامل با بالادستی ها عُمدتا نرم خو و تسلیم طلب بود. بارها جلسات او با آیت الله هاشمی رفسنجانی و فرماندهان نظامی بالاتر از او را شخصا ضبط کردم. او دقیقا مثل حسین خرازی جسورانه حرف و نظر خود را پیش می برد و به راحتی و تحت هر شرایطی امری را نمی پذیرفت که جان صدها بسیجی و جان بر کفان سپاه را به خطوط مقدم بسپارد. خداوند رحمتش کند که او سالها پس از جنگ چقدر نسبت به کاست صوتی جلسه اش با مرحوم شهید صیاد اظهار علاقه می کرد: مشاجره ای لفظی تا مرز دعوای فیزیکی در پاسگاه رنه سال 1364 جبهه حاجی عمران.

این تفاوت ها و تشابهات نه در گذشته و نه در حال حاضر قابل کتمان نیستند. در این جا بنا نیست به خصائل فرماندهان متفاوتی اشاره شود که با توسّل به همان دیدگاه های انحرافی چه بلایی بر سر گلهای سرسبد ملت در برخی جبهه ها آوردند. این ها اسرار مگوست. تا کی و کجا پرده ی مصلحت کنار رود و این قفل سر به مُهر نهاده باز شود. آن زمانی که ملاحظات شهیدان و خانواده های معظم شاهد مرتفع گردیده، فی المثل راه این کنکاش ها گشوده شود که چطور در حاشیه ی عملیاتی غرورآفرین فرماندهی فقط با دو نفر مجروح آنچنان گل و حماسه می کارد و بالعکس پس از آن در همان عملیات به واسطه ی غلبه ی احساس بر عقل از سوی فرماندهی دیگر ده­ها شهید به آمار عملیات اضافه می گردد. با آه و فغان از ناق دل بگذارم و بگذرم.

اما چرا بگذاریم و بگذریم از مشاهده ی جفاها و ناسزاگویی های عده ای بی نام و نشان که علیه فرماندهی از جنس همان بروجردی ها، باکری ها، خرازی ها و همت ها ... لجن پراکنی می کنند و چون سخن گفتن با مخالف را متاسفانه مطابق با چارچوب ادبیات (گفتمان) امروزین فقط به شیوه ی تهمت و دروغ آموخته اند، قصد دارند با تیغ کندشده­ی رعب و وحشت و امپریالسم رسانه ای ابتدا حیثیت و اعتبار حقیقی سردار واقعی و دانش یار فرهیخته و فاضل دانشگاه دکتر علایی را ترور کنند، سپس همان گونه که از سرکرده شان در جریان مناظره های انتخاباتی سر زد اساس آرمان های انقلاب و دفاع مقدس را به ریشخند گرفته، آن را هدف کینه های فروخورده شان از امام و فرهنگ اسلام ناب محمدی(ص) قرار دهند.

متأسفانه در مورد امثال علایی ها که زنده اند و یحتمل و مع الاسف معدودند نمی توان قلم به اِطاله راند، حتی اگر خود اجازه دهند نمی توان از سجایای اخلاقی شان که در ذیل افتخارات نظام جمهوری اسلامی است بنا به ملاحظات امنیتی سخنی گفت. اما وقتی در مَنظر میراث داران شهدای جنگ تحمیلی از سر بی تقوایی و مرگ اخلاقی هجمه هایی به سبک "گوبلز" صورت می گیرد چه باید کرد؟

علایی فرماندهی از تبار باکری هاست. چرا؟ اگر از سوابق قبل از انقلاب او در دانشگاه تبریز در حشر و نشر با آنها بگذریم که بیانگر وفاداری ریشه دار او به اسلام انقلابی و امام خمینی است حداقل از نظر این قلم شخصیت این "مرد" در ماجرای تراژدیک سپاه ارومیه نشو و نما می کند. همین جریان انحرافی که امروزه چنینی پرده دری می کند و به قصد قربت ولی در راستای منافع و برای خوشایند این و آن دامن از متانت و اخلاق اسلامی می درد و به سردار علایی نسبت هایی در شان خودشان روا می دارند، در آن زمان نیز هر کس را که با سر و وضعی متین، روشنفکرمأبانه و روشن بین، کمی قوه ی تحلیل مسائل سیاسی داشت و به اقتضای فرهنگ دانشجویی اهل مطالعه و تفکر بود، با برچسب اُمّتی (پیمانی)، میثمی­چی و حتی با کمال بی شرمی گاهاً با انگ منافق (مجاهدین خلق) با شمشیر تحجر و مقدس مآبی از سپاه اخراج می کرد و این نهاد انقلابی را از کادرهای ورزیده و برخوردار از ذهنی فعال و استراتژیک همچون باکریها محروم می نمود.

اولین آشنای ام با دکتر علایی حدوداً در نیمه ی سال 1359 بود در صبحگاه سپاه ارومیه، که وی با گردنی آتِل بسته آمده بود تا سپاه را از زَنگارهای ارتجاعی بزداید و از امثال باکریها که مظلوم واقع شده بودند تظلم خواهی کند. تصور بر این است این گشاده­رویی و سعه صدر علایی که منجر به بازگرداندن جمعی از سرمایه های سپاه به خانه دوم شان گردید بذر کینه ای شد که همواره آن جماعت با خود همراه داشت.

شرافت آقای علایی در همان زمان بر همگان اثبات شد. این حریت و شرافت و نگاه انسانی وی به مسائل پیرامون خود در حوزه مدیریتی ایشان صد البته با رعایت اصول و ارزشهای اسلامی پیوسته استمرار پیدا می کرد و سبب می شد مجموعه ی تحت مدیریت وی از بند تصلب گرایی و جمود فکری بگسلد و تشکیلات با سلامت و ضمانت اخلاقی مستحکمی به راه خود ادامه دهد.

در اواخر مسئولیت ایشان در سپاه نیز اتفاقاتی در شرف وقوع بود که عکس العمل سردار علایی در برابر آنها جسورانه، شجاعانه و سرشار از انصاف و بر پایه ی رهنمودهای خدشه ناپذیر امام خمینی(ره) به شمار می رفت. او معتقد بود ورود سپاه به مناقشات سیاسی و یا هر گونه دخالت بیرونی از طرف جریانات و سازمان های سیاسی در این نهاد ملی و فراملی بی کم و کاست بدعت آشکار از فرامین رهبر کبیر انقلاب اسلامی است و اگر چنین خلاف آشکاری به عمل آید دیگر تبعیضی بین گروه های سیاسی در تعامل با سپاه روا نیست چون سپاه متعلق به همه مردم و یک نهاد صددرصد مردمی است. در غیر اینصورت است که پاسداری از مجرای قانونی و انقلابی اش خارج می شود و یکی از مهمترین و اساسی ترین مؤلفه های اقتدار و امنیت ملی به قیمت بهره برداری های لحظه ای و زودگذر سیاسی به استحاله دچار می گردد. آیا چنین فردی از کادرهای ورزیده انقلاب و نظام که نشان داده است از تعادل شخصیتی تحسین برانگیزی برخوردار می باشد (از زمان بحران سپاه ارومیه تا بحران های اخیر) حق ندارد روند تحولات منجر به پیروزی انقلاب اسلامی و آسیب های احتمالی پیش روی آن را تحلیل و بررسی کند؟ این چه مهرورزی از سوی طرفداران دولت کریمه! است که با منتقدین دلسوز نظام چنین برخورد سخیف و دون مآبانه ای می شود. أین تذهبون؟

 

پژوهشگر و نویسنده دفاع مقدس

مجید ندّاف. اربعین حسینی

 


برچسب‌ها: دکتر, علایی, نداف, امام, انقلاب

علایی مجاهد یا منافق؟

یادداشتی از سوی پژوهشگر جنگ امیرحسین کیهان پناه

 

یادداشت روز 19 دی سردار حسین علایی  در روزنامه اطلاعات زمینه ای را فراهم ساخت تا شاهد بازتاب نگرش های متفاوتی از سوی موافقان و مخالفان شرایط حاکم بر کشور باشیم. بررسی عکس العمل های فیزیکی و قلمی مخالفان دیدگاه ِ آقای علایی بیانگر این واقعیت است که این گروه نتوانسته یا نخواسته اند به درستی واقعیات جامعه امروزین کشور را درک کنند. در این زمینه بیان چند واقعیت انکار ناپذیر، چشم انداز روشنی را در برابر دیدگان حق بین قرار خواهد داد:

در"ادامه مطلب" بخوانید....                                                                                                       


ادامه مطلب »

گفت و گوی سایـت پـــیــشکسوت با نویـسنـده کتـاب "22 روزحـماسـه و ایـثـار در سنـنـدج"

***

بی تردید زمینه ها و انگیزه هایی برای نگارش این کتاب در ذهن شما وجود داشته است. لطفا در این باره بیشتر توضیح دهید.

معتقدم که در طول تحولات پس از انقلاب حلقه های مفقوده بسیاری وجود دارد که باید کم کم شناخته و تشریح شوند. گذشت 32 سال از پیروزی انقلاب اسلامی این اجازه را می دهد تا فارغ از تعصب و گزافه گویی به بررسی این حوادث بپردازیم.

به نظر من مقطع مورد بررسی قرار گرفته در کتاب بسیار تعیین کننده است و ما از اینگونه نقاط عطف حداقل در مناطق بحران خیز قومی کم داشته ایم.

پس از گذشت چهارده ماه از پیروزی انقلاب اسلامی در سال 59، انقلابیون و مخالفان آنها آزمون و خطای زیادی را از سر گذرانده بودند.حداقل دو تا  انتخابات برگزار شده بود و مردم گزینش های خود را انجام داده بودند؛ با همه این احوال اپوزیسیون آن زمان راه خشونت را در پیش می گیرد و جامعه را مرتبا رادیکالیزه می کند. مقصود از گروههای اپوزیسیون بیشتر جریانهای چپ در آن زمان است که امام خمینی(ره) از آنها به عنوان چپهای آمریکایی یاد میکند.

در حالی که نظام جمهوری اسلامی در کمال تسامح و تساهل مکانیزم هایی را در اختیار اپوزیسیون قرار داده بود تا آنها بتوانند به غیر از روشهای مسلحانه و استفاده از ابزارهای خشونت آمیز حقوق خود را مطالبه کرده و شعارها و اهداف خود را بروز دهند. اما درست بر عکس، جمهوری اسلامی هرچه روشهای غیر مسالمت آمیز را به تاخیر می انداخت جریانهای اپوزیسیون مایل بودند که بنا به دلایلی رابطه را خونبار کنند.

به نظر می رسد با اینکه در این مقطع دوران گذار از انقلاب به ساختار نظام جدید را طی می کردیم و رفتارهای خشونت بار اجتناب ناپذیر بود اما حاکمیت انقلابی حتی المقدور تلاش میکرد که از شیوه های سخت استفاده نکند و ساز و کارهایی را هم در این زمینه بر اساس تدابیر امام خمینی (ره) در اختیار مردم گذاشته بود. معتقدم که امام دموکرات ترین فرد در آن زمان بود؛ فردی که با وجود مخالفت های سایر مسوولان نظام درخواست مذاکره از سوی  رهبران گروههای سیاسی تندرو را را رد نمیکرد. او حتی قاسملو و مسعود رجوی را هم به حضور پذیرفت. امام با این کار تلاش داشت بهانه ها را از دست اپوزیسیون خارج کند تا دیگر آنها دلیلی برای برخورد مسلحانه نداشته باشند.

لذا پس از گذشت 14 ماه از انقلاب اسلامی باز هم در سنندج شاهدیم که این گروههای مخالف از فدایی و پیکار و کومله و دمکرات تا مجاهدین خلق تلاش داشتند تا لحظه به لحظه جامعه را به سوی خشونت پیش ببرند. این خشونت طلبی به انحاء مختلف ایدئولوژیک   یا غیر ایدئولوژیک در ادبیات سیاسی آنها موج می زد.

بنابراین دو گروه وسیع از سراسر کشور در سنندج مقابل همدیگر قرار گرفتند. اول، مدافعان انقلاب اسلامی مرکب از پاسداران و نیروهای انقلابی درون ارتش و از میان مردم. این گروه به اصول اولیه انقلاب وفادار و فدایی امام و پاکباخته بودند. پاسداران انقلاب در آن زمان حتی حاضر به دریافت حقوق در ازای تلاششان در غرب کشور هم نبودند.

گروه دوم، جریانهای اپوزیسیون چپ و آنهایی بودند که نتوانستند از مواضع خشونت آمیز خود پس از انقلاب طرفی ببندند بخصوص بعد از انقلاب فرهنگی و بسته شدن مراکز آموزش عالی به کردستان کوچ کردند.در کتاب من اصرار ندارم همه این افراد را مزدور معرفی کنم،چه بسا بسیاری از آنها فکر می کردند که ارزشهای عدالت را باید در کمونیسم دید. آنها آرمانگراهای چپ بودند که در سنندج در برابر آرمانگرایان اسلامی و جریانهای پایبند به اصول انقلاب قرار گرفته بودند.

به این ترتیب عنوان کتاب را با چه انگیزه ای انتخاب کردید؟

کتاب از سه فصل تشکیل شده است و دلیل انتخاب نام " 22 روز ... ....." این بود که در فصل سوم کتاب 22 روز نبرد میان نیروهای مخالف و موافق نظام در سنندج تشریح شده. در طول این نبرد، نیروهای ارتش که راهی دفاع از سرحدات مرزی کشور شده بودند فداکاریهای بی نظیری را از خود به یادگار گذاشتند. پس از شهادت سرهنگ نصرت زاد، شهید محمد بروجری به عنوان فرمانده نیروهای سپاه در غرب کشور  تصمیم گرفت که کار را در سنندج یکسره کند. او به نیروهای کاملا ایدئولوژیک، آگاه و عمدتا با سواد مسلح بود و تلاش کرد با ادبیاتی کاملا متفاوت از گذشته وارد صحنه شود. در واقع او می خواست اینبار با گفتمان امنیتی جدیدی مسأله را حل و فصل کند.

شهید بروجردی فرماندهی صحنه را عهده دار شد و آقایان رحیم صفوی و شهید صیاد شیرازی هم در مسیر پاک سازی شهر همراه و همکار او بودند.

عنوان کتاب به این دلیل انتخاب شد که دقیقا 22 روز بحران و نبرد خونین میان دو گروه نامبرده در سنندج جریان داشت.

مدیریت این بحران ساده نبود اما شهید بروجردی با ادبیات جدید وارد صحنه شد و اگر این نبرد 22 روز به طول انجامید دقیقا به همین دلیل بود. در واقع آنها می توانستند با تجهیزات و نیروهای در اختیار، نبرد را 24 ساعته تمام کنند اما او و یارانش می خواستند ثابت کنند که برقراری امنیت پایدار تاوانی دارد که باید پرداخت شود. اما طرف مقابل می خواست از مردم به عنوان سپر دفاعی استفاده کند. به این ترتیب اگر این عنوان برای این کتاب انتخاب شد با این هدف بود که صف آرایی میان این دو گروه در مقابل هم جای موشکافی واقع بینانه را داشته است.

زوایه دید شما در این کتاب چه بوده و در خط سیر تدوین این کتاب بر چه نکاتی تاکید داشتید؟

من تلاش کردم در این کتاب تا حدی جامعه شناسی کنم تا بتوانم شرح دقیقی از وقایع 22 روز نبرد در یک شهر و مرکز یک استان را ارائه دهم. چون در کل این کتاب تلاش شده نگاه منصفانه و از بالا و با لحاظ منابع هر دو طرف درگیر رعایت شود. البته من در یک سازمان نظامی این کتاب را تدوین کردم که بی تردید مصالح و محدودیت هایی را هم ایجاد می کرد اما کتاب منتشر شده تا حد امکان، قضاوتی عادلانه را ارائه داده است.

گفتید که کتاب را در یک سازمان نظامی تهیه کردید. پیشنهاد دهندگان این کتاب چه کسانی بودند؟

کارفرمای این کتاب دانشگاه امام حسین (ع) وابسته به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بود. این کتاب در تیر ماه سال 86 به من پیشنهاد شد و من در حد توانم سعی کردم با ابزار علمی کار را پیش ببرم لذا بدون فاصله از منابع موجود فیش برداری کرده و ضمن تولید منابع جدید از اینترنت، با تعداد زیادی از عوامل اصلی عملیاتی در سپاه و ارتش هم مصاحبه کردم. در اسفند 87 این کتاب را به صورت CD تحویل دادم و سرانجام کتاب پس از طی دست اندازهای متعدد در زمستان 89 منتشر شد. این کتاب در حوزه علوم نظامی به عنوان کتاب فصل زمستان سال 89 از سوی موسسه خانه کتاب وابسته به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی انتخاب شد.

در واقع این کتاب یک پروژه بودکه از سوی دانشگاه امام حسین (ع) به من پیشنهاد شد.

به نظر شما این کتاب قابلیت تدریس در دانشگاههای نظامی را دارد؟

بله قطعا.این کتاب می تواند برای دانشجویان دروسی مانند ریشه های انقلاب، منبعی موثر باشد. همچنین می تواند شناختی دقیق از گروههای نظامی و اپوزیسیون سالهای اول انقلاب به دانشجویان جامعه شناسی سیاسی ارائه دهد. افرادی هم که در زمینه تحلیل روند انقلاب مطالعه می کنند می توانند از این کتاب به عنوان یک منبع قوی بهره بگیرند.

لطفا درباره خود کتاب بیشتر توضیح دهید. فصول کتاب با چه حساسیت هایی تفکیک شده است؟

از سه فصل این کتاب فصل اول آن کاملا تحلیلی است، فصل دوم محتوای تحلیلی – توصیفی دارد و فصل آخر نیز کاملا توصیفی است. تلاش من این بود که این کتاب را با مبانی نظری مشخص تحت عنوان "نظریه اعتماد" راهبری کنم.

"آنتونی گیدنز" معتقد است هر بحرانی دلایلی دارد مثلا وقتی یک سازمان اجتماعی (مانند دولت) رابطه اعتمادی خود را با جامعه  رفته رفته قطع کند بی تردید آن جامعه دچار بحران می شود و برای حل این بحران باید اعتماد از دست رفته را بازسازی کرد. در این کتاب توضیح داده شده که شهید محمد بروجردی به عنوان پایه گذار یک گفتمان امنیتی جدید و مبارزه آرمان گرایانه در غرب کشور تلاش کرد این اعتماد را با ادبیاتی متمایز بازسازی کند. من اسم این ادبیات را عامدا "گفتمان امنیتی" گذاشته­ام که تا تشکیل قرارگاه حمزه سیدالشهداء امتداد پیدا می کند. این قرارگاه صرفا نگاه امنیتی به مسائل نداشت و پدیده های امنیتی را با سایر ملاحظات می سنجید.

فصل اول کتاب با روش تحلیلی و بر پایه نظریه اعتماد به تحریر درآمده است. فصل دوم بخشی به مسائل تحلیلی اختصاص یافته و سرانجام آرام آرام به مسائل توصیفی می رسد. در فصل آخر 22 روز نبرد خونین در سنندج به طور جزء به جزء از زبان هر دو گروه درگیر تشریح می شود.

در این فصل به لحاظ جغرافیایی سه محور در قالب روز شمار تشریح شده است که شامل محور پادگان لشکر 28 به شهر، محور فرودگاه به سمت مرکز شهر و محور گردنه صلوات آباد تا مرکز شهر  می شود.

در این فصل جلوبرندگان و تأثیرگذاران صحنه نبرد تا حدودی معرفی شده اند. تاکید دارم که گروهی را که در مقابل اپوزیسیون و مخالفان ایستاده اند را مدافعان انقلاب اسلامی معرفی کنم نه صنف و سازمان خاصی.

مدافعان انقلاب اسلامی ترکیبی از نیروهای اصیل انقلاب و طرفداران امام بودند. آنها تلاش داشتند که حتی اگر نیروی مقابل گزینه های خشونت آمیز را انتخاب می کند برخوردی نرم از خود نشان دهند نه آنکه از ابتدا راه مخالف گویی را مسدود کنند. به همین دلیل این نبرد 22 روز به طول انجامید. به نظر من سلاحهای کافی برای سرکوب تمام عیار گروههای مخالف در اختیار نظام بود اما بنا بود با ادبیات و گفتمان جدید امنیتی که از اندیشه های امام خمینی (ره) تأسی گرفته بود وارد صحنه شویم.

 

 

 

 


برچسب‌ها: سنندج, مجید, 22روز, جامعه

Weblog Themes By Pichak

برچسب‌ها

درباره وبلاگ


مجید نداف،متولد اریبهشت ماه 1358از تهران محله بازارچه معیر-گذرقلی است.دارای دیپلم طبیعی در سال 1356 است. در اسفند سال 57 وارد سپاه شد. در جنگ اول کردستان و جنگ جنوب شرکت داشت و پس از آن در حوزه های تحقیقاتی ادامه فعالیت داد تا سرانجام در بهمن سال 80 بازنشسته شد. او پس از جنگ لیسانس خود را در رشته پژوهشگری اجتماعی از دانشگاه علامه طباطبایی اخذ کرد و فوق لیسانس خود را در رشته جامعه شناسی در دانشگاه تهران طی کرده است.