به یاد برادرم زنده یاد مـهندس منصور تـرکان
که نوروز 91 بی او غمگنانه سپری شد. بخصوص هر بار از کنار برج میلاد تهران گذشتم... "(او از مدیران فنی- مهندسی آنجا بود)
شعر زیر نمونه ای از اشعار یکی دیگر از یادگاران زمان جنگ و از همرزمان قدیمی است.اینکه او چرا شکسته نفسی میکند و دفتر شعرش را "مِعر"میخواند، سر در نمیآورم. به همین دلیل او دفتر به دفتر پس از چندی که از سروده هایش میگذرد،آنها را دود میکند.او دکترای جغرافیای سیاسی از دانشگاه تهران است و اگر فقط یک چشم و یک دست دارد ولی چه خوب از خاک به افلاک پرواز میکند و در اوج، چقدر دقیق می بیند.یک دفترش را قبل ازبه آتش کشاندن بسختی از او گرقتم و با خود به تهران آوردم. منبعد به هربهانه در این وبلاگ اشعار او را انعکاس میدهم. شعر زیر را او به یاد دوست دیگری(عبدالخالق هاشمی) در سال 82 سروده است. به این دو بهانه این شعر را میآورم تا خوانندگان خود قضاوت کنند که آیا آنچه این دوست فرزانه و باسوادم از ناق دل، تو گویی ترانه مینوازد واقعا "معر"است.
از این سماع نفس گیر
وزین خزان بهار
از این حریق جهانسوز
زآذرخش سماء
فسرده باغ و سرا
تبر به دست زمان
سرود سرد وداع
زشاخه های طوبی
چه برگها که بر زمین بسپرد
چو بار و بر بر باد
مگر نوای شروه ی باران
مگر صدای شیون باد
برای این خسته ی دور
که مانده از یار و دیار
نوای قصه کند
به صد فغان و صد فریاد.........

پرشـور آمد و آرام رفـت...
سراسر شور و شعور بود. چنان شعله ای در دل داشت که جهد و تلاش در جهاد سازندگی 1358 آتشفشان وجودش را خاموش نمی کرد. برای مجاهدت بیشتر و نزدیک شدن به خطوط مقدم شهادت طلبی در سال 1359 به نهاد انقلابی دیگری پیوست. آن روزها عضویت در سپاه پاسداران یعنی انتخاب عاشورایی. البته او برای نپیوستن به جمع سپاهیان بهانه داشت و می توانست و حق داشت بارها به بیعت های شب عاشورا، نه بگوید و یا راه عافیت بگزیند. زیرا دانشجوی عمران امیرکبیر(پلی تکنیک) را چه بهتر که در جهاد سازندگی بماند و تلاش علمی عملی کند. همچنین برادر بزرگتر او قبلاً در شهریور 1358 در همین کسوت جهادی بدست کسانی به شهادت رسیده بود که برای خدمت به خلق فقط شعارش را می دادند و امثال منصور و ناصر ترکان ها، در جهاد سازندگی و در "هیئت های واگذاری زمین" ،در جغرافیای فقر و ناامنی در خطّه های محروم کردستان و سیستان و بلوچستان در راستای تحقق شعار عدالت عدل علی(ع) مجاهدت های خاموش داشتند. منصور پس از محکومیت ناصر در دادگاههای خلقی مارکسیستهای آمریکایی و تیرباران او در شهرستان سردشت کردستان، توجیه دیگری برای نیامدن به سپاه را داشت چرا که در آن زمان سهم یک خانواده انقلابی، یک شهید بس بود. او به پاسداران انقلاب اسلامی پیوست اما نه برای ماندن در ستاد مرکزی سپاه که برای رفتن در کانون معرکه ها. منصور در صف اول مبارزه علیه تروریسم سازمان مجاهدین خلق حضور یافت. اما او در این صحنه حاضر شده بود که بیشتر خون دل بخورد تا این که خون را با خون پاک کند. او در اوج کینه علیه منافقین بی شک از پیشگامان برخورد رأفت آمیز با آنها بود. اصلاً قد برافراشتن امثال منصور علیه آنها به کلت و کلاش و یوزی نیاز نداشت تا آنها را به تسلیم وا دارد. وقتی زبان به پند و نصیحت می گشود اسلحه کمری در قفا می ماند و برای منصور چه میدان سختی بود سال 1360. وقتی اوضاع ناامنی و انفجار و ترور، در تهران کمی فروکاست او دیگر دوام نیاورد. شرکت در گردان های عملیاتی در جبهه ها طاقت او را لبریز کرده بود. در جبهه، دشمن متجاوز حکمش و هویتش روشن تر بود ولی به رغم سبوعیت و خشونت ورزی فزاینده منافقین، مقابله به مثل مسلحانه علیه آنها منصور را زجر می داد. بالاخره او موفق شد در آستانه عملیات فتح المبین از تهران بکند. موی سرش را از ته و کامل تراشید و رهسپار جبهه شد. راه جنوب را رفت که دیگر برنگردد. در دلش ولوله ای بود و گویا هیچ چیز او را آرام نمی کرد مگر شهادت.
منصور به هر دلیل از این سفره بهره ای نگرفت و همین امر موجب شد او پس از ماه ها تلاش ناموفق برای تکور شدن، شور عاشقی اش را جهت دیگری بخشد. آخر او در این زمان ها در غم جانکاه برادر کوچکترش نیز که در این مَخلص عشق گوی سبقت را از برادر ربوده بود، غصه حسرت آلود می خورد.آخر ماندن برادر در این دنیای دنی، بین دو برادر کوچک و بزرگتر خود که به شهادت رسیده باشند چقدر سخت است. در آن سالها چه روزگار پر از درد و رنجی را منصور گذرانید. عشق وافر او به امام خمینی(ره) و پایبندی اش به آرمانهای اسلام ناب محمدی(ص) و انقلاب اسلامی جایی برای درنگ نمی گذاشت. منصور خاموش شدنی نبود. انقلابی در درونش همواره او را به حرکت وا میداشت. ماههای متمادی گذشت و او همچنان در قامت یک سبزپوش مجاهد به تلاش و صبر خود ادامه داد. پس از پایان جنگ او مجدداً از همان راهی که ابتدای انقلاب شروع کرده بود به مجاهدت پرداخت. بازگشت منصور به جهاد سازندگی با خیر و برکت فراوانی توأم بود. سلامت اخلاقی و مالی او که از دیانتش نشأت گرفته بود، سرعت آبادانی و سازندگی تحت مدیریتش را صد چندان می کرد. او خود می گفت: به من خرده می گیرند که چرا در برخی پروژه ها مثل سیلوسازی، سد سازی، اسکله سازی و .... بودجه زمانی را کاهش می دهی! اما مگر منصور را با آن همه سابقه ایثار و پاکباختگی در راه خدا، تسلیم در برابر چرب و شیرین ها و پیچ و خم های زندگی ممکن بود.
در سالهای اخیر او مدیریت اجرایی ساخت و توسعه اسکله های عسلویه را به عهده گرفت. دو هفته یکبار به تهران نزد خانواده می آمد و خستگی ناشی از این رفت و آمدها را با چاشنی زیارت حرم حضرت علی ابن موسی الرضا(ع) مرتفع می کرد. اما او دیگر از رمق افتاده بود، البته نه از اینهمه پویایی و جهد و کوشش که جزو ذاتش و دوندگی در راستای منافع و پروژه های ملی ملکه رفتارش گردیده بود بلکه از قدرناشناسی و جفاهای دولتمردان به ظاهر مهرورز. سرانجام او با "دلی آرام و قلبی مطمئن و روحی شاد و ضمیری امیدوار به فضل خدا" به دعوت حق لبیک گفت چرا که منصور همچون سنوات قبل در دهه دوم عزاداری سید الشهدا(ع) در حسینیه منزلش پنج شب یاحسین یاحسین.. ندا سر داده و مصمم بود آن شب های دلدادگی را تا سال بعد، در هفته ها و ماه ها تکرار کند که اجل مهلت نداد.
عاش سعیدا و مات سعیدا...
پژوهشگر و نویسنده دفاع مقدس
برچسبها: منصور, ترکان, پلی تکنیک, جهاد سازندگی
